محصولات
مرتبطمعرفی
نمونه داستان:
دروغ
دروغ سوار تاکسی شد. میخواست چند ایستگاه جلوتر سر گذر پیاده شود. او با یک دلال پسته قرار داشت.
از راننده پرسید: «دربست؟»
راننده پاسخ داد: «بله… ولی خیلی گران میشود!»
دروغ گفت: «اشکالی ندارد، من بسیار پولدار هستم.» سپس دست به جیب خالیاش گذاشته و لبخند آرامی زد.
کمی بعد رو به راننده کرد و گفت: «ای پیرمرد چرا اینقدر ماشینت کهنه و لکنته است؟ چرا این لگن را نمیفروشی و یکی دیگر جایش بگذاری؟»
راننده پاسخ داد: «پول از کجا بیاورم؟ میدانی قیمتش چقدر شده؟»
دروغ گفت: «ای بابا!!… لابُد میخواهی بگویی که هشتت گروب نُهات هست و نمیتوانی با این سن و سال که داری کار نکنی…»
«خب معلوم است… فکر میکنی قارون هستم؟!»
دروغ خندهای کرد و گفت: «دوست داری قارون شوی؟»
راننده پاسخ داد: «مگر کسی هست که دوست نداشته باشد؟! خسته شدم از اینهمه شرمنده زن و بچه بودن!!»
دروغ ژستی به خود گرفت و گفت: «درمان تمام دردهایت پیش من است!!… من میتوانم تو را از خاک سیاه بلند کنم!!»
راننده پوزخندی زد و گفت: «چطور؟»
دروغ جواب داد: «از شانس تو، من یکی از تجار معروف شهرم… نام حاج قادر را تابهحال شنیدهاید؟؟»
راننده با تعجب گفت: «نه!!»
«اشکال ندارد… فدای سرت… از فردا بیا پیش خودم کار کن… میسپارم ماشین نو هم دستت بدهند… اصلاً راننده خودم شو!… به بچهها میگویم راننده قبلی را جای دیگر سر کار بگذارند… نظرت چیست؟»
راننده که گل از گلش شکفته بود با تتهپته جواب داد: «از خدایم هست آقا… با کمال میل…»
دروغ جثهاش را قویتر کرد و بادی در قب غبش انداخت و گفت: «خوب است…»
بعد پاکتی از جیبش بیرون آورد و به راننده گفت: «همین کنار پیاده میشوم.»
راننده که ایستاد پاکت را درون دست راننده قرار داد و گفت: «این پول هم پیشت باشد. امشب خانوادهات را شام مهمان ما کن… راستی کرایهات هم از همین پول کم کن…»
راننده که غرق در شادی بود، خندهکنان تشکر کرد و دروغ را که از ماشین دور میشد با شعف تماشا نمود.
بعد از اینکه دروغ کمی دور شد باعجله پاکت را باز کرد تا ببیند داخلش چهقدر پول هست و با کمال تعجب دید که پاکت پر از خالیست…
توضیحات
گنجشکک اشی مشی…
لب بوم ما نشین…
غم میاد بغض میکنی…
غصه میاد زجر میکشی…
توی آسمون ما رنگ و ریا فراوونه…
ابرامون غصه دارن، بارششون غم میارن…
اون بالا، اون آسمون، آسمونِ بی کسیه…
هرکسی نگاش کنه تنها میشه غم میاره….
گنجشکک اشی مشی…
من واسه خودت میگم…
خیسِ از غصه میشی پرات همه از بین میرن!
گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین…
اینجا گذر پرندهها همشون درووغیه!
توی آسمون ما کبوتر خبر از جدایی و غم میاره!
طوطی خوش سخنِ کُنجِ خونه، زبونش بند اومده!
فقط برات غر میزنه…
توی آسمون دل ما، کلاغ سیاه فراوونه…
اینجا شهر مردههاست خیلی وقته که ویرونه!
آسمون شبمون پر از خیال معشوقه
درسته خیلی تاریکه اما صفای ممکنه!
گنجشککه اشی مشی لب بوم ما نشین
لب بوم دل ما خطر داره!
یهویی لیز میخوری، میوفتی تو حوض نقاشی!
این روزا حوض نقاشی پر از حرف و دروغ و دو رنگیه!
یهو رنگت میکنند مثل گلهای گلخونه!
گنجشکک اشی مشی، اینجا نیا!
شهر ما جنون داره
بیماری مُسری داره
فراش باشی شهر ما مدتیه راهی کوه و دشت شده!
رفت و از وقتی که رفت، جادوگرای شهرمون شربت شهد سیاهی رو به دلها میکشن!
حوض نقاشی ما پر از گلایه از خوده!
خیلی وقته کس نبوده تا که پاکش بکنه!
آسمون دل من یکی بود و یکی نبود!
غم میاد شادی به همراش نمیاد
غصه میاد دوای دردش نمیاد!
…
گنجشکک اشی مشی…
دیدی گفتم لب بوم ما نشین!
بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میوفتی تو حوض نقاشی!
توضیحات تکمیلی
-
نویسنده
مهشاد فولادی
-
سایز
قطع رقعی
-
تعداد صفحات
105
-
شابک
978-622-92008-4-1
-
سال انتشار
1403
ارسال پستی به سراسر ایران
پشتیبانی و خدمات پس از فروش
گارانتی سلامت و اصالت کالا
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.